سـنـــــــگـچـــــــیـن
مـن و سنـگ و شعـر
برای شهرم(اهـــرم)...
چند وقتیست که زخمی متوالی داریم جان به لب آمده و بغض سفالی داریم آی مردم! چه کسی بود که اینبار نوشت گو نگارد غزل شهر مرا خشت به خشت گو نویسد که غم و خشت و تگرگ آمده است از در و پنجره ها ضجه ی مرگ آمده است چشممان خون شد و از زخم نمک می خوردیم باز از حادثه، از غصه ترک می خوردیم از غم و ضجه ی شهرم جگرم می سوزد همچو ققنوس سر و بال و پرم می سوزد شعله ای سخت چنان حنجره ام سوخته است آی شهرم چه شده، پنجره ام سوخته است چشم من هیچ بجز بارش آوار ندید جز صدای شرر آتش و رگبار ندید کوچه ها پر شده از خیمه ی بیداد، افسوس خانه ظلم از اندوه من آباد، افسوس آی همسایه! دلم زین همه اندوه شکست بغض هایم همگی از پسِ آن کوه شکست تو بگو مَردِ کهن! با تو شب سرد چه کرد؟! با دل و بال و پَرَت، ضربه ی نامرد چه کرد؟! یاد داری که نباید کمرت تا بشود؟! دست با دست یکی باشد و دوتا نشود؟! یاد داری که اهالی زمین پیر شدند مردم ایل همه پیر و زمینگیر شدند سنگ با آینه پیوند عجیبی دارد گور با مرده ی خود حس غریبی دارد آسمان هست؛ بیا چادر شب برداریم قصه این است، سر از دامن تب برداریم باید اینبار اهالی زمین شاد شوند کوچه ها با نفس گرم تو دلشاد شوند
کــــــوله پشــــــــتی کوله مو بر می دارم راهی میشم عمریه خونه به دوش قصه هام با دلم شروه می خونمو می گم کی میاد ماهو بذاره تو نگام؟ جاده سخته بی مسافر بمونه بیدِ مجنون کنار جاده در حسرت چشم یه عابر بمونه من غریبم توی شهر قصه هات ولی باز میاد دوباره دل من با دو پای خسته تا مرز چشات حتی اونی که یه روز می مُرد برات کسی نیست داد بزنه اسم تو رو کسی نیست؛ حتی خودت، حتی صدات همیشه می شینه وقت سحری یه مسافر که همیشه غمگینه می گه که تو باید از اینجا بری . . . "فاصله ها" دلم گرفته از این واژه های رنگارنگ همین عبور مکرر، صدای خسته ی سنگ زمختی نفس مردک خیابانی صدای هُرم نفس های خط فاصله کو به دست و پنجه ی ابری سیاه گلاویزی فتاده در دل تنگم دوباره حال و هوات منم و جاده و پاهای خسته تا تو بیای همین بغل هوسی بی بهانه می گرید به لحظه ای که پر از آه و سوز و دردی تو تمام هستیِ من خاک پای چشمانت ... پی نوشت: این شعر ناقص هست در اصل یه غزل مثنویه که فقط مثنویشو گذاشتم. با سپاس. سلام دوستای گل و نازنینم. شرمنده ام بابت اینکه چند وقتیه نتونستم جوابگوی محبت های شما عزیزانم باشم. این روزا حال و هوای خوشی ندارم؛ بهتر شدم، میام. شاید زود، شایدم نه؛ خیلی دیر ... دست همه تونو می بوسم. به امید دیدار دوباره اگر بیانجامد ... یا حق. وقت رفتن انگشت من درست حوالی یک کلاغ می سوزد از حرارت این عطسه های داغ می سوزد از خماری چشمان مست یار از رد پای مانده ی یک مرد در غبار در من سکوت کرده این فریاد بی صدا برده ست حال زخمی ام آن سوی ناکجا ایل و تبار عشق من بر دوش مردم است حالا میان این همه آدم دلم گم است ........................ تشییع جنازه ی دلم در ازدحام شهر ........................ یک مرد زیر این جنازه گریه می کند؛ یک مرد خسته، خفته در آوارگی و درد؛ یک مرد دارد از همین جا می رود ز یاد؛ یک مرد کوچ می کند از کوچه های شهر؛ یک مرد ... نه .. چه فایده مرثیه خواندنم؟! ........................ شعرم سکوت می کند اینجا که می رسد نقطه، تمام؛ ثانیه ها! وقت رفتن است 

می دونی، دلم می گه خیلی شبا
می دونم؛ چشات می گَن دور شَم ازت
یه روزی میای می بینی کسی نیست
تو غبار پنجره یه بغض سرد

طلوع یک هوس سرد روی پیشانی
دلم عجیب گرفته، صدای چلچله کو
غروب سرد همین روزهای پاییزی
دلم بهانه گرفته برای نازِ صدات
کنار حافظ و عکس تو و دو فنجان چای
منم و ماه و شبی که ترانه می گرید
نگاه جاده به راهی که باز گردی تو
شروع این غزل اینجا برای چشمانت

![]()

| Design By : Pichak |


